داستان بهبهانی در کتاب غیر بهبهانی-بخش دوم
پیرزن گفت:" وقتی که تو را عذاب می دهند و در زیرزمینی زندانیت می کنند و خیلی کتکت می زنند, بگو من اصلاً درس یاد نگرفتم. بعد تصمیم می گیرند تو را بکشند,اما من کاه و علف می آورم و در آن اتاقی که غول هفت پیکر هست دود میکنم تا چشماش نبیند که شمشیرش را بردارد. آن وقت تو فرار کن. پیرزن بعد در همان اتاقی که غول هفت پیکر بود دود کرد و غول به خاطر دود از چشماش به شدت آب می ریخت و جایی نمی دید.چوپان زاده فرار کرد و خودش را به شکل اسب درآورد, غول هم به شکل قاطر درآمد و توی یک بیراهه اسب را گرفت. البته یادتان باشد وقتی که اسب دستگیر شد, غول به شکل اصلیش درآمد و سوار بر اسب شد و به خانه رفت و چوپان را به شکل الاغ درآورد و بعد پیرزن را صدا کرد وگفت:"افسار این الاغ را بگیر تا من شمشیر بیاورم" پیرزن افسار الاغ را گرفت. تا غول از پیشش دور شد, در گوش الاغ که همان چوپان زاده بود گفت:"تو برو من به الاغ می گویم افسار الاغ پاره شد." چوپان زاده فرار کرد و به شکل کبوتر درآمد و پرواز کرد و به سوی جنگل رفت. پیرزن با عجله خودش را به غول رساند و گفت:"الاغ فرار کرد" غول به شکل لک لک درآمد و دنبال کبوتر رفت. کبوتر خسته شد و خودش را به دریا رساند و به شکل ماهی درآمد و رفت به ته دریا. غول هم مار شد و دنبالش رفت. چوپان زاده باز به شکل سوزن درآمد و به ته دریا فرو رفت. غول سوزن را پیدا کرد و به یقه پیراهنش زد و به راه افتاد. سوزن به زمین افتاد و وقتی غول به خانه رسید خواست سوزن را به تنور بندازد, دید سوزن نیست. از راهی که آمده بود برگشت تا اینکه جای پای آهویی به چشمش خورد. غول دنبال آهو رفت تا رسید به شکاف کوه بلندی که آهو در آن خوابیده بود. بوی غول که به دماغش خورد از جا پرید, یکدفعه پلنگی را جلوی روی خود دید. فوری به شکل گنجشک درآمد و غول هم هدهد شد تا رسیدند به قصر حاکمی که چوپان زاده عاشق دخترش بود. چوپان زاده به شکل تاج زرین درآمد و رفت به سر حاکم نشست. غول هم یک پیرمرد شد و با رختهای خیلی کهنه آمد خدمت حاکم و گفت:"من آمده ام برای تاجت" حاکم دستش را به سرش گذاشت دید راست می گوید, تاج را از سرش برداشت و خوب نگاهش کرد, تاج به شکل انار درآمد
و پیرمرد هم به شکل خروس. خروس دانه های انار را جمع می کرد که یکدفعه انار به شکل یک روباه درآمد و سر خروس را به دهان گرفت و دو دستش را به سینه اش گذاشت و با یک حرکت سرش را از بدن جدا کرد و باز همان چوپان زاده قبلی شد و حاکم هم دخترش را به او داد.
روایت بهبهان
فروردین 1354
سید عبدالخالق تقوی, هفده ساله, خدمتگزار, بهبهان
عین داستان دقیقاْ براتون گفته شد که از کتاب "فرهنگ مردم ایران" گرفته شده و کار آقای انجوی است. داستانهای این کتاب بر اساس یک برنامه رادیوییه که شنوندگانش را دعوت میکرده متلهای محلیشان را برایشان بفرستند. ما خوشحال می شویم اگر بتوانیم خبری از آقای تقوی که الآن ۵۰ سال دارند بدست بیاوریم.
ما را به دعا کاش فراموش نسازند - رندان سحرخیز که صاحب خبرانند
التماس دعا
