تبليغاتX
بهبهان شهر آیینه و آفتاب - یه داستان بهبهانی تو کتاب غیر بهبهانی!

بهبهان شهر آیینه و آفتاب

دانشجویان بهبهانی ساکن تهران و کرج

یه داستان بهبهانی تو کتاب غیر بهبهانی!

 قصه چوپان زاده

سلام. حالتا خوبی؟ خَش ماه روزه ای؟ امرو یه داستانیم هه که اَ زبون یه بهبهونی ته کتاب "فرهنگ مردم ایران" نقل وبیده. دَفه دِگه راجع به کتاب اطلاعات بیشتری میدم.

در زمان قدیم مرد گله داری بود که همیشه توی بیابان زندگی می کرد و با گاو و گوسفند سرو کار داشت. روزی از روزها پسرش گفت :"بابا اجازه بده تا من به شهر بروم و آنجا را ببینم و بدانم آدمهای شهری چه جوری زندگی می کنند" پدر گفت:"پسرجان همین زندگی ما خیلی بهتر از زندگی شهر است. اینجا راحت هستیم و زندگیمان هم از راه کشاورزی و چوپانی است." پسر اصرار کرد که حتماً باید به شهر بروم. پدرش گفت :"برو ولی زود برگرد" چوپان زاده روانه شهر شد. نزدیکی شهر به یک باغ رسید. توی باغ یک دختری بود که مثل خورشید می درخشید. چوپان زاده وقتی دختر را دید مدتی ایستاد و او را تماشا کرد. دختر هم چوپان زاده را دید. پسر بی اختیار وارد باغ شد و مقابل دختر به تنه یک درخت تکیه داد. دختر گفت:" تو کی هستی که بدون اجازه وارد باغ حاکم شدی؟" پسر از شنیدن نام حاکم ناراحت شد و ترس همه بدنش را لرزاند. رو کرد به دختر و گفت:"من عاشق تو هستم" دختر داد و فریاد زد. کشیکهایی
که توی باغ بودند پسر را گرفتند و پیش حاکم بردند.حاکم پرسید:"تو کی هستی؟" پسر گفت:"من چوپان زاده هستم و خانه ما پایین آن کوه است" حاکم گفت:"شنیده ام گفته ای دختر مرا دوست داری." پسر گفت:" وقتی دخترت را دیدم عاشق بی قرار او شدم."  در همین موقع وزیر بلند شد و گفت:" حاکم اجازه بدهید تا گردنش را بزنم" حاکم قبول نکرد و بعد رو کرد به پسر و گفت:" من با یک شرط دخترم را به تو می دهم" پسر از شنیدن این حرف خوشحال شد و گفت:" چه شرطی؟" حاکم گفت:" باید زیر دریا بروی و به زندگی آدمهای دریایی وارد شوی و رمز جادوی آنها را یاد بگیری, چون شنیده ام آدمهای دریایی با جادو خودشان را به هر شکل که بخواهند در می آورند. وقتی خبر آنها را برایم آوردی و خودت توانستی جادو کنی دخترم را به تو هدیه می دهم"
پسر رفت رفت تا به صحرایی رسید. درختی را دید و رفت در سایه آن نشست تا خستگیش در برود. کبوتری را دید که روی شاخه همان درخت نشسته است. کبوتر گفت:" ای جوان دلم به حالت می سوزد. من تو را راهنمایی می کنم. برو نزدیک فلان دریا در گوشه ای یک درخت پیر و خشکیده ای است. پهلوی ان درخت راه باریکی است که به سوی یک غار بسیار بزرگ و عمیق می رود, وقتی به ته دریا رسیدی آدمهای آبی را می بینی که در آنجا زندگی می کنند. پیرزنی در آنجا هست که در یک کلبه زندگی می کند,او موقعی انسان بود, ولی رفت و مثل آدمهای آبی شد. برو پیش آن پیرزن و همه چیز را برایش تعریف کن, او راهنمایی ات می کند." کبوتر پرواز کرد و رفت. چوپان زاده داستانش را برای پیرزن تعریف کرد. پیرزن دستش را گرفت و به مکتب خانه برد. او را گذاشت پیش استاد تا درس جادویی یاد بگیرد. البته شاگردهای دیگری هم آنجا بودند که درس می خواندند. هر کس زودتر درس را یاد می گرفت او را زجر و عذاب می دادند و هر کس درس را از یاد می برد و نمی توانست جواب بدهد تشویقش می کردند. تا مدت زیادی شاگردان مشغول درس خواندن بودند که روز امتحان رسید.چوپان زاده همه چیز را یاد گرفت تا خودش یک استاد شد, ولی از ترس کشته شدن و عذاب دیدن ساکت بود. رفت پیش پیرزن و گفت:" امروز روز امتحان است, من باید چکار کنم؟ " پیرزن گفت:" وقتی که تو را عذاب می دهند و در زیرزمینی زندانیت می کنند و خیلی کتکت می زنند, بگو من اصلاً درس یاد نگرفتم. بعد تصمیم می گیرند تو را بکشند, اما ... 

بُقی داستان سی دَفه دِگه. فعلاْ خدافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:11  توسط عبداله خسروانی  |