و اما بقیه داستان
پیرزن گفت:" وقتی که تو را عذاب می دهند و در زیرزمینی زندانیت می کنند و خیلی کتکت می زنند, بگو من اصلاً درس یاد نگرفتم. بعد تصمیم می گیرند تو را بکشند,اما من کاه و علف می آورم و در آن اتاقی که غول هفت پیکر هست دود میکنم تا چشماش نبیند که شمشیرش را بردارد. آن وقت تو فرار کن. پیرزن بعد در همان اتاقی که غول هفت پیکر بود دود کرد و غول به خاطر دود از چشماش به شدت آب می ریخت و جایی نمی دید.چوپان زاده فرار کرد و خودش را به شکل اسب درآورد, غول هم به شکل قاطر درآمد و توی یک بیراهه اسب را گرفت. البته یادتان باشد وقتی که اسب دستگیر شد, غول به شکل اصلیش درآمد و سوار بر اسب شد و به خانه رفت و چوپان را به شکل الاغ درآورد و بعد پیرزن را صدا کرد وگفت:"افسار این الاغ را بگیر تا من شمشیر بیاورم" پیرزن افسار الاغ را گرفت. تا غول از پیشش دور شد, در گوش الاغ که همان چوپان زاده بود گفت:"تو برو من به الاغ می گویم افسار الاغ پاره شد." چوپان زاده فرار کرد و به شکل کبوتر درآمد و پرواز کرد و به سوی جنگل رفت. پیرزن با عجله خودش را به غول رساند و گفت:"الاغ فرار کرد" غول به شکل لک لک درآمد و دنبال کبوتر رفت. کبوتر خسته شد و خودش را به دریا رساند و به شکل ماهی درآمد و رفت به ته دریا. غول هم مار شد و دنبالش رفت. چوپان زاده باز به شکل سوزن درآمد و به ته دریا فرو رفت. غول سوزن را پیدا کرد و به یقه پیراهنش زد و به راه افتاد. سوزن به زمین افتاد و وقتی غول به خانه رسید خواست سوزن را به تنور بندازد, دید سوزن نیست. از راهی که آمده بود برگشت تا اینکه جای پای آهویی به چشمش خورد. غول دنبال آهو رفت تا رسید به شکاف کوه بلندی که آهو در آن خوابیده بود. بوی غول که به دماغش خورد از جا پرید, یکدفعه پلنگی را جلوی روی خود دید. فوری به شکل گنجشک درآمد و غول هم هدهد شد تا رسیدند به قصر حاکمی که چوپان زاده عاشق دخترش بود. چوپان زاده به شکل تاج زرین درآمد و رفت به سر حاکم نشست. غول هم یک پیرمرد شد و با رختهای خیلی کهنه آمد خدمت حاکم و گفت:"من آمده ام برای تاجت" حاکم دستش را به سرش گذاشت دید راست می گوید, تاج را از سرش برداشت و خوب نگاهش کرد, تاج به شکل انار درآمد
و پیرمرد هم به شکل خروس. خروس دانه های انار را جمع می کرد که یکدفعه انار به شکل یک روباه درآمد و سر خروس را به دهان گرفت و دو دستش را به سینه اش گذاشت و با یک حرکت سرش را از بدن جدا کرد و باز همان چوپان زاده قبلی شد و حاکم هم دخترش را به او داد.
روایت بهبهان
فروردین 1354
سید عبدالخالق تقوی, هفده ساله, خدمتگزار, بهبهان
عین داستان دقیقاْ براتون گفته شد که از کتاب "فرهنگ مردم ایران" گرفته شده و کار آقای انجوی است. داستانهای این کتاب بر اساس یک برنامه رادیوییه که شنوندگانش را دعوت میکرده متلهای محلیشان را برایشان بفرستند. ما خوشحال می شویم اگر بتوانیم خبری از آقای تقوی که الآن ۵۰ سال دارند بدست بیاوریم.
ما را به دعا کاش فراموش نسازند - رندان سحرخیز که صاحب خبرانند
التماس دعا
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:57  توسط عبداله خسروانی
|
قصه چوپان زاده
سلام. حالتا خوبی؟ خَش ماه روزه ای؟ امرو یه داستانیم هه که اَ زبون یه بهبهونی ته کتاب "فرهنگ مردم ایران" نقل وبیده. دَفه دِگه راجع به کتاب اطلاعات بیشتری میدم.
در زمان قدیم مرد گله داری بود که همیشه توی بیابان زندگی می کرد و با گاو و گوسفند سرو کار داشت. روزی از روزها پسرش گفت :"بابا اجازه بده تا من به شهر بروم و آنجا را ببینم و بدانم آدمهای شهری چه جوری زندگی می کنند" پدر گفت:"پسرجان همین زندگی ما خیلی بهتر از زندگی شهر است. اینجا راحت هستیم و زندگیمان هم از راه کشاورزی و چوپانی است." پسر اصرار کرد که حتماً باید به شهر بروم. پدرش گفت :"برو ولی زود برگرد" چوپان زاده روانه شهر شد. نزدیکی شهر به یک باغ رسید. توی باغ یک دختری بود که مثل خورشید می درخشید. چوپان زاده وقتی دختر را دید مدتی ایستاد و او را تماشا کرد. دختر هم چوپان زاده را دید. پسر بی اختیار وارد باغ شد و مقابل دختر به تنه یک درخت تکیه داد. دختر گفت:" تو کی هستی که بدون اجازه وارد باغ حاکم شدی؟" پسر از شنیدن نام حاکم ناراحت شد و ترس همه بدنش را لرزاند. رو کرد به دختر و گفت:"من عاشق تو هستم" دختر داد و فریاد زد. کشیکهایی
که توی باغ بودند پسر را گرفتند و پیش حاکم بردند.حاکم پرسید:"تو کی هستی؟" پسر گفت:"من چوپان زاده هستم و خانه ما پایین آن کوه است" حاکم گفت:"شنیده ام گفته ای دختر مرا دوست داری." پسر گفت:" وقتی دخترت را دیدم عاشق بی قرار او شدم." در همین موقع وزیر بلند شد و گفت:" حاکم اجازه بدهید تا گردنش را بزنم" حاکم قبول نکرد و بعد رو کرد به پسر و گفت:" من با یک شرط دخترم را به تو می دهم" پسر از شنیدن این حرف خوشحال شد و گفت:" چه شرطی؟" حاکم گفت:" باید زیر دریا بروی و به زندگی آدمهای دریایی وارد شوی و رمز جادوی آنها را یاد بگیری, چون شنیده ام آدمهای دریایی با جادو خودشان را به هر شکل که بخواهند در می آورند. وقتی خبر آنها را برایم آوردی و خودت توانستی جادو کنی دخترم را به تو هدیه می دهم"
پسر رفت رفت تا به صحرایی رسید. درختی را دید و رفت در سایه آن نشست تا خستگیش در برود. کبوتری را دید که روی شاخه همان درخت نشسته است. کبوتر گفت:" ای جوان دلم به حالت می سوزد. من تو را راهنمایی می کنم. برو نزدیک فلان دریا در گوشه ای یک درخت پیر و خشکیده ای است. پهلوی ان درخت راه باریکی است که به سوی یک غار بسیار بزرگ و عمیق می رود, وقتی به ته دریا رسیدی آدمهای آبی را می بینی که در آنجا زندگی می کنند. پیرزنی در آنجا هست که در یک کلبه زندگی می کند,او موقعی انسان بود, ولی رفت و مثل آدمهای آبی شد. برو پیش آن پیرزن و همه چیز را برایش تعریف کن, او راهنمایی ات می کند." کبوتر پرواز کرد و رفت. چوپان زاده داستانش را برای پیرزن تعریف کرد. پیرزن دستش را گرفت و به مکتب خانه برد. او را گذاشت پیش استاد تا درس جادویی یاد بگیرد. البته شاگردهای دیگری هم آنجا بودند که درس می خواندند. هر کس زودتر درس را یاد می گرفت او را زجر و عذاب می دادند و هر کس درس را از یاد می برد و نمی توانست جواب بدهد تشویقش می کردند. تا مدت زیادی شاگردان مشغول درس خواندن بودند که روز امتحان رسید.چوپان زاده همه چیز را یاد گرفت تا خودش یک استاد شد, ولی از ترس کشته شدن و عذاب دیدن ساکت بود. رفت پیش پیرزن و گفت:" امروز روز امتحان است, من باید چکار کنم؟ " پیرزن گفت:" وقتی که تو را عذاب می دهند و در زیرزمینی زندانیت می کنند و خیلی کتکت می زنند, بگو من اصلاً درس یاد نگرفتم. بعد تصمیم می گیرند تو را بکشند, اما ...
بُقی داستان سی دَفه دِگه. فعلاْ خدافظ
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:11  توسط عبداله خسروانی
|
شجره طوبی
امروز می خوام کتابی دیگه رو براتون معرفی کنم که عنوانش "شجره طوبی" است و درباره حضرت بی بی حکیمه و همراهانشه.این کتابه به همت حاج غلامرضا خادمی تهیه شده و از سری کتابهاییه که درباره امامزاده های بهبهان و شهرهای اطراف نوشته شده و توسط تولیت آستان مقدس امامزاده حیدر
منتشر شده است.چاپ اول اون مربوط به زمستان 1381 میشه که در 224 صفحه قطع وزیری قرار
گرفته است. اگه بخوایم بیشتر در مورد خود کتاب صحبت کنیم باید بگیم که به چز زیارت نامه حضرت و
مقدمه, کتاب از هشت قسمت تشکیل شده که به طور خلاصه درباره اونا براتون توضیح میدیم:
در قسمت اول راجع به مراحل ساخت حرم و هیئت امنای آن صحبت شده و در قسمت دوم به عنوان
پیش درآمدی بر قسمت سوم درباره مظلومیت امامزادگان و علت مهاجرت آنها به مناطق ارجان و بهبهان
سخن به میان آمده و بخشی آز آن به شاه چراغ اختصاص دارد. اما قسمت سوم که طولانی ترین
بخش کتابه با صحبت درباره روند تاریخی عبور امام رضا از بهبهان آغاز میشه و بعد به معرفی
پسران و دختران امام موسی کاظم می پردازه و از میان اونا توجه خاصی به شاه میر عالی حسین
و شاه فضل و امامزاده حیدر میکنه و بالاخره در آخر بخش به معرفی بی بی حکیمه خاتون میپردازه
که زمینه رو برای صحبت بیشتر دراین باره فراهم میکنه. در قسمت چهارم بحث راجع به حضرت و همراهانش رو ادامه
میده و بعد از اون مطلب جالبی رو راجع به علاقه شیعیان مکه و مدینه به حضرت می آره
که با یه متن عربی روضه مانند و ترجمه آن در قسمت پنجم همراهه. بعد از قسمت ششم که
درباره انساب امامزادگان بهبهان و کهگلویه است در قسمت هفتم می تونیم داستان جالبی رو از زبون خلیفه
نوشاد بشنویم که ماجرای آمدن "جوهر" جد خلیفه ها به بی بی حکیمه رو بیان میکنه و باور کردنش
کمی سخته.در این داستان جوهر چند بار خواب حضرت رو می بینه که با بی توجهی اون همراهه
ولی در آخرین بار حضرت راه پیدا کردن قبرش رو برای اون میگه که حضور یه آهو به عنوان
نگهبان, دست و پا زدن یه شیر در چشمه محل قبر و وجود شمعدون و چند سنگ قیمتی در اونجا
از موارد عجیب و باورنکردنی داستانه. به هر حال شاید بهترین راه برای اینکه بتونین در این باره
قضاوت کنین اینه که خودتون داستان رو از کتاب بخونین. در قسمت هشتم درباره کرامات حضرت
سخن به میان اومده که در ابتدا 4 مورد فهرست وار نامبرده شده و پس از اون 25 مورد با توضیح کامل
آمده است.و بالاخره فهرست امامزادگان و بقاع متبرکه بهبهان و گچساران پایان بخش هشتم و آخری کتابه.
در مورد منابع کتاب هم باید بگیم که از 54 ماخذ استفاده شده که در اونا کتابهایی مثل بحار الانوار
علامه مجلسی, وسایل الشیعه شیخ حر عاملی, منتهی الآمال شیخ عباس قمی,لغت نامه دهخدا و
کتابهای "وحید بهبهانی" و "آیت الله سید علی بهبهانی" اثر علی دوانی هم به چشم میخوره.
جمله ای هم که آخر سر باید بگیم دعوت به خوندن این کتابه که مطمئناً بی فایده نیست.
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 22:42  توسط عبداله خسروانی
|